------------------------------
گفتم:می ترسم!
گفت:پسرم!دهان مردم که باز است! تو خودت باش!
....او راست می گفت!
این روزها...
به من دادند زهر پندها را
گرفتند از دلم لبخندها را
به شیرینها شرنگی تلخ دادند
نفهمیدند طعم قندها را
بد و زشت و دروغی محض خواندند
حریم پاکی سوگندها را
بهارم را خزان کردند و گفتند
خطوط قصه ی "مردند"ها را
به تیغ طعنه و زخم زبانها
بریدند از میان پیوندها را
برای کشتنت ای عشق زیبا!
عَلَم کردند این ترفندها را
ولی من با خدای خویش گفتم
حدیث سردی اسفندها را
مگر او وا کند از قامت عشق
غم زنجیر و درد بندها را
....زاده ی پاییز

-----------------------------------------------------
تو زیر بار غم پنهانی ای قدس!
شبیه مادران می مانی ای قدس!
هزاران درد داری در وجودت
هنوز آبستن انسانی ای قدس!
---------------------------------------------------
(انتفاضه)
اگر دشمن هوای جنگ دارد
اگر گردان و تیپ و هنگ دارد،
چرا می ترسد از آن کودک خرد
که در دستش همیشه سنگ دارد؟!
----------------------------------------------------
(رسم آرش)
میان نعره های دود و آتش
سپاهی زاده شد همچون سیاوش
مشخص کرد مرز آدمی را
هزاران بازوی هم سنگ آرش
....زاده ی پاییز

بی بهانه عاشقند، و بی منت انسانند...
قانون صفا
آبادی ما رسمی ازین دست ندارد آن شیوه که در شهر شما هست ندارد تنها شدن و بیخبری سهم شماهاست همسایه ی ما این هنر پست ندارد با اهل شما صحبت لبخند محال است این شهر چرا مردم سرمست ندارد؟! در شهر شما بوقلمون ها چه عزیزند! یکرنگی این مردم یکدست ندارد کنج قفس عاقلی ارزانیتان باد! آبادی ما کوچه ی بن بست ندارد! من خلوت این دهکده را ساده نبخشم زیرا که به جز هر چه که خوبست ندارد! اینجا همه در سادگی عشق سهیمند قانون صفا ماده و پیوست ندارد! ...زاده ی پاییز ![]() |
|
وقتی که خودت را هیچ نبینی و در حصار "همیشه" تکرار شوی... آنوقت باید خود را بازیابی در :سفر درون...
"بیگانه در من"
تلخست این بغضی که دارم در صدایم وقتی که می خندد لبان غم به جایم
گاهی چنان من در خودم تکرار دارم گویی خودم هم با خودم نا آشنایم
وقتی که یک بیگانه در هر گوشه ی من کج می کند دائم دهانش را برایم
آنوقت یا گم می شود" من" در خود من یا بی هوا له می شود در زیر پایم
بی گریه ای می میرم و در پوچی من زخمی شبی سر می گشاید در عزایم
می سوزم،از خاکسترم سر می زند باز فریاد خاموشی درون لحظه هایم
می پرسم از "من":کیستی در من غریبه؟ تا پاسخی پیدا شود در انزوایم
دل می سپارم بر نسیم و بی تعلق پر می گشایم تا خود بی انتهایم
تا این سفر روزی به پایان آید و باز بی خستگی فریاد آرم:من رهایم
...زاده ی پاییز
|
|
|
اگر حتی کویر آباد گردد
اسیر خسته ای آزاد گردد
اگر هم بازگردد بغض تلخی
سکوتی بشکند فریاد گردد
بریزد از میان تندیس غم ها
دل غمدیده ای هم شاد گردد
شود دنیا گلستان روزگاری
همه بیدادها هم داد گردد
بخشکد ریشه ی نامردمی ها
همه نامردمی ها راد گردد
ببندد رخت خود از جان ما مرگ
همیشه نوبت میلاد گردد
و هر گم کرده راهی عاقبت باز
زمانی راهی و ارشاد گردد
"به چشم من بسی دورست کآخر
فراموشم ره فرهاد گردد"
(زاده ی پاییز)
تحریر عشق
بیا ای عشق! جانم دفتر توست!
خطوطم تشنه ی شعر تر توست!
تمام روشنای کاغذ دل
زسوسوی منیر مجمر توست
چنین موزون که می بینی قلم را
پری از نظم ناب پیکر توست!
همین احساس جاری در وجودم
یقین دارم که پیغام آور توست!
بنوشان از خودت جان قلم را
شرابی کاو خمار جوهر توست!
بنوشان تا شود مست و بریزد
زلب آن آتشی را کآذر توست!
بزن یک بوسه ی تبدار بردل
بر این مستی که امشب در بر توست!
بدم در این خطوط مرده جانی
به آهنگی که صور محشر توست!
که جان گیرند الفاظ و برقصند
به سازی خوش که دائم در سر توست!
بزن نقشی بهشتی دفترم را
به ابیاتی که حرف آخر توست!
آفریننده:من،زاده ی پاییز

برای دوست.آنکه دل خانه ی اوست...
شور غزلخوان من...
ابر بهاری بیا!خورده ترک جان من
هیچ ندارد آبی ،روح بیابان من
قطره ای از مهر خود،گر تو نباری یقین
خشک تر از این شود،چشمه ی جوشان من
در عطش یاد تو،سوختم اما هنوز
هست امیدم به تو!سایه و باران من!
زنده ام و گرد غم ،از رخ من می برد
دم به دم و صبح و شب،اشک خروشان من
رفت ز کف طاقتم،مرد هوای سکوت
تا که به نرمی گرفت،عشق،گریبان من
تا تو گشوده ای لب،ساز شد آواز من
باز به رقص آمده،شور غزلخوان من!
شاعر:زاده ی پاییز(فخرالدین محمد)

اسیر قفس بود.اما دلش مشتاق آسمان بود.
دانه....
خفته در خاک بود.اما به بلندای آسمان می اندیشید.
زمین...
قلب ترک خورده اش تشنه ی باران بود.
ومن...
اسیر تنهاییهایم بودم.مرده در خواب بودم و وجودم شکسته بود.
کبوتر،به پرواز ایمان داشت.
دانه،آرزوی روییدن داشت. 
زمین،معجزه ی باران را باور داشت.
ومن...
به بخشش آسمان اعتقاد داشتم.
آسمان،بخشید.شهامت پرواز را به کبوتر،توان بالیدن را به دانه،هدیه باران را به زمین...
قفس شکست.دانه رویید وباران بارید.
حالا،کبوترآزاد است.دانه،درختیست با سری در اسمان.وزمین بارور است.
ومن...
امروز سیم های خاردار ترس را با وجود لطیف و باران خورده ام بریدم و پرواز و روییدن را فهمیدم.
وفریاد زدم.
خوب من، آسمان قلب تو بخشنده ترین است.
خندیدند.مرا دیوانه نامیدند و زنجیر،دستانم را بوسید.
من اما،باید داد از او می گرفتم.
من،تنها،اورا،در خودم،محکوم کردم.بی محاکمه...
و او ...
...آنکه تمام مرا برده بود ،محکوم شد...
... به حبس ابد،در بکرترین روشنایی دلم.
او بود.همانکه برده بود.تمام آنچه را که داشتم.
...تمام دلم را..
و حالا آن زندانی،
...سالهاست که زندانبان زندان خویش است.

بی احساس زنده ای...
بی قلب تپنده ای....
سالها بود که مرده بود.
کلاغ سیاه روی زشت خو،این را خوب فهمیده بود.
چه زشت بود رقص ناساز کلاغ در غروب مزرعه!
مزرعه زنده می ماند اگر مترسک زنده بودن را می دانست.
مزرعه،مزرعه میماند اگر...
....قلب مترسک سرد و چوبی نبود.





شنیده ام خودخواهی گناه است.اما آیا "خود نخواهی" گناه نیست؟

